
وای آقا باور! باور ایستاد و تنه چرخاند. تای ابرویش بالا رفته بود.
– من چرا باید به آقا ایمان زنگ بزنم خب؟
نگاه عاقل اندرسفیه ان هی باور کمی روی چهره ی گندمگون دختر جوان ماند و بعد بهسمت پلههای بالا و پایین رفت.مردد بین بالا یا پایین رفتن کمی مکث کرد و بعد قدمی پیش گذاشت:
– زنگ بزن ببین کجا مونده.
– چشم.
– حرفاتونم بذار وقتی اومد. تلفنو اشغال نکنین. نبوی قراره تماس بگیر لیست خرید بده.
دختر جوان دستی به شالش کشید و لبی گزید. چشم بعدی را اگر میگفت آنچه نمیخواست را فاش میکردو دستش برای این صاحبکار جدی اغلب عبوس رو میشد.
باور پلههای زیرزمین را در پیش گرفت.
کادو
دستهگل
چیزی
از آخرین باری که برای کسی دسته گلی برده بود سالها میگذشت. سالها که نه، بیشک چند سال گذشته را میشد قرنها به حساب آورد.
پشت میز کهنه ی فیروزهای نشست، دست زیر لبهی آن کشید و کلید کشو را یافت. خیره به کلید ریز کهنه، مردد ماند آن را در قفل بیندازد و کشو را باز کند یا نه.









