
دستش را چرخش وار در هوا تکان داد و نگار که پاسخ این جمله را از بر باشد گوشه لبش را بالا داده و
آهسته تر از قبل گفت:
خودتون نمیفهمید. میل ناخوداگاهه
جوری سخن میگفت که انگاری پیرمردی کهن سال و دنیا دیده بود اصلا و ابدا در آن شب نای بحث کردن با آن غریبه را نداشتم پس بی آنکه پاسخش را دهم با نک کفشم ضربه ای به سنگریزه ی دم پایم زدم.
اندکی در سکوت سپری شد و تنها ناسزاهای زیر لبم از خاطر نیامدن تاکسی، سرگرمم کرده بود.
بی اختیار نگاهم را از کشیده شدن به سمت پسرک میدزدیدم و با مشغول نشان دادن خود با تلفن، جلوی ادامه هم صحبتی را گرفته بودم.
تلفنم را مقابلم گرفتم و با دیدن ساعت ترسی دیگر در دلم افتاد اگر به خانه بازگشته بودند چه؟ با صدای جیر جیر در هین کوتاهی کشیدم و همانطور که عقب میرفتم به سکوی خالی حوض چشم دوختم. پس کجا بود؟! کی از آنجا رفته بود که من متوجه اش نشده بودم؟ نگاهم را حراسان به آن مرد ژولیده ای که
داخل آمد، دوختم.
به خاطر تاریکی و بی صدا بودنم تا کنون توجهش سمت من کشیده نشده بود. من در حالی که بزاق دهانم را فرو میدادم به سیگار کنج لبش که با هر کام شعله اش سرخ میشد چشم دوخته بودم، قدمی دیگر هیکل چاقش را داخل کشید به وضوح حجوم ترس را درون چشمانم حس میکردم علاوه بر سیگاری که به لب داشت نخی دیگر پشت گوشش گذاشته و رد عمیق زخم روی گونه اش او را مثال یک خالفکار تازه از زندان در آمده کرده بود!
امیر ؟!
با فریاد بلندی که کشید بی اختیار جیغی کوتاه کشیدم و دستانم را به دهانم حصار کردم همین کافی بود تا آن چشمان قهوه ای تیز شده اش را به من بدوزد و من آنقدر عقب رفتم به دیوار برخوردم
کمی نگاهم کرد سپس گوشه لبش به نشان لبخند بالا جهید بی هیچ حرفی در چشمان یکدیگر نگاه میکردیم من با ترس و او خسمانه مرا میپایید !
با شندیدن صدای قدمهایی از سمت زیر زمین نگاهم را از او دزدیده و به آن پسر عجیب که پله ها را بالا میآمد دوختم سنگینی نگاه کثیف مرد درشت هیکل را همچنان احساس میکردم اما حاضر نبودم لحظه ای دیگر به آن چهره و هم ناک نگاه کنم.
آن پسری که امیر خطاب میشد با سرعت خود را مقابل آن مرد رساند دستی به کت خاک گرفته آن مرد که شکم بزرگش به طرز خنده آوری از آن بیرون افتاده بود زد با لحنی جدی زمزمه کرد.
بفرما داخل
نگاه ترسیده ام را باری دیگر به آن مرد دوختم که لبخند چندشناکی به لب نشاند و همانطور که دست امیر را پس میزد زمزمه کرد.
همینجا هستم برو بیار
نگاهم را به امیر دوختم و با دیدن نگاهش با چشمانم التماسش کردم که او را با خودش ببرد نگاهش را با مکث از چشمانم گرفت و خطاب به آن مرد گفت:
خیلی خب بمون زود میام
بی آنکه مرا مجدد بنگرد به سمت اتاقکش راه گرفت و من تکیه ام را به دیوار دادم. بی اختیار تارهای لخت موهایم که بی اذن روی پیشانه ام میغلتید را به زیر شال فرستاده و دستهایم را در جیب مانتویم فرو بردم.
شنیدن صدای تک بوغ ،تاکسی خوش ترین صدایی بود که در آن لحظه به گوشم میرسید! نگاهی به قامت علم شده ی آن شخص کنار در انداختم و با فکر آنکه ممکن بود آن تاکسی نیز از دست رود، ترس را کنار زده و سمت خروجی با تند کردم.
تقریبا از کنارش گذر کرده و دستم را برای گرفتن به ستگیره در بالا برده بودم که سوزشی در مچ دست راستم احساس کردم با ترس سرم را چرخاندم و به اویی که با همان لبخند چندشناک انگشتان داغش را به مچ دستم گرفته بود چشم دوختم
صدای زمختش در پس حرکت دستش خوف را به دلم انداخت
کجا میری به این زودی در خدمت هستیم صبر کن جنس منم بیاره بریم با هم بزنیم عروسک









